گاهی ...

خورشید هر روز ...

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار میشود

اما زودتر از او به خانه بر میگردد!!!

هوای بارانی ...

پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر؛

خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...!

«مرحوم حسین پناهی»

اگر فقط ده دقیقه سر کوچه بایستد ...

ظرف غذای نذری همسایه را نگرفتم، هاج و واج نگاهم کرد؛

گفتم: غذا داریم و این زیادی است؛

به او نگفتم که، اگر فقط ده دقیقه سر کوچه بایستد؛

حتماً یک نفر را می بیند که سطل آشغال بزرگ را می کاود، برای یافتن لقمه ای نان؛

دور و برم پر است از یتیم، نیازمند و کودکان خیابانی؛

یک محل را نذری می دهید؛

بی آنکه حواستان باشد، نیازمندان زورشان به صف ایستادن نمی رسد؛

اگر هم برسد از لباس هایشان خجالت می کشند ..

وقت کافی ندارید ...

هر چه می توانید از اشتباهات دیگران چیزهای جدید بیاموزید،

چرا که شما وقت کافی برای همه این تجربیات نخواهید داشت.

تکلیف فردا ...

به نام خدا 

پدرم فقیر بود....

پدر بزرگم هم....

من فرزندی ندارم شاید...

شاید فقر تمام شود...

من ناشکرم، تو ناشکری، او بابت همان لقمه نان شکر میکند،

 ما ناشکریم، شما نا شکرید، آنها با تمام سادگی چقدر خوشبختند

من وبلاگ دارم، تو وبلاگ داری، او حسرت کار با کامپیوتر دارد، 

ما وبلاگ داریم، شما وبلاگ دارید، آنها فقط غم دارند

من میخندم، تو میخندی، او گریه میکند،

 ما میخندیم، شما میخندید، آنها به زور لبخند میزنند

من میخوانم، تو میخوانی، او سواد ندارد، 

ما میخوانیم، شما میخوانید، آنها کتاب ندارند...

هر عقیده ای...

هر عقیده ای هم که داشته باشی

این‌ها سزاوار احترام هستند...

بکوش...

بکـــــوش آنگونه زندگی کنی ،

که ای کاش

تکه کلام پیری ات نباشــد ...!

شفای دل ها ... قرآن

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه

مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرشکرده ،‌

یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا

در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تاموزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،

آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند

اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زننداحسنت …! "

 گویی مسابقه نفس است ...…

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان

که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

"دکتر شریعتی"

دلیل شهرت...

روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت :
می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو حرفی نمیرنی و همه حرف تو را می فهمند"!
چارلی هم با خنده می گوید :
 تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو با اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد"! 

نکنه هیچ چیز مثل سابق نباشه ؟!!!!! ...

خدایا:

یار دبستانی من کجاست؟ 

کو معلمانم ؟

چرا کسی نیست به خاطر نمره جمله نویسی چوب کف دستم بزند؟

من راضیمبرای نمره صفر، در تعلیمات اجتماعی تا که

 بفهمم آقای هاشمی آخر به نیشابور رسید یا نه...

برای رفوزه شدن برای تو کوزه رفتن!

من راضیم به حفظ کردن جدول ضرب...

 برای زیر زنگ ایستادن!

می خواهم زبان پارسی را پاس بدارم.. 

چرا که دلم تصمیم کبری گرفته!

کجا رفتین خاطرات بچگی؟ 

راستی معلمم! تو بگو...

هنوزم در شیشه مربا را زیر آب گرم بگیریم باز می شود؟ 

نکنه هیچ چیز مثل سابق نباشد؟

خدایا مرا به مدرسه ام برگردان

گله مند نباشید اگر ...

 

اگر  بعد از هر لبخندی هیچ وقت خدا را شکر نمی کنید؛

حقی نخواهید داشت بعد از هر اشکی از او گله مند باشید ...

وقتی زمانش برسه ...

وقتی‌ پرنده‌ای زنده است ، مورچه‌ها رو میخوره ؛

 وقتی‌ میمیره ، مورچه‌ها اون رو میخورن .

 زمانه و شرایط در هر موقعی میتونه تغییر کنه

در زندگی‌ ، هیچ کسی‌ رو تحقیر نکنین یا آزار ندین .

 شاید امروز قدرتمند باشین ، اما یادتون باشه زمان از شما قدرتمندتره!

 یه درخت میلیون‌ها چوب کبریت رومی‌سازه،اما وقتی‌ زمانش برسه،

 فقط یه چوب کبریت برای سوزوندن میلیون‌ها درخت کافیه !

دفتر مشق کثیف

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : (چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟
فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم )
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت…
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم…
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم…
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا…
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد…